سید ایلیاسید ایلیا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 22 روز سن داره

مسافری از بهشت

آسانسور

الان تقریبا 3 ماهه که ما تو خونه جدیدمون اومدیم، تو خونه قبلیمونم آسانسور داشتیم ولی هر وقت میریم داخل آسانسور تو بازم چشات گرد میشه و با تعجب همه جا رو نگاه میکنی اون پایین چه خبرههههههههههههه!؟ ...
5 مهر 1391

یه مروارید کوچولو

امروز که داشتم داخل دهنتو نگاه میکردم یهو دیدم یه مروارید کوچولو اومده بیرون، خدارو شکر اصلا برای دندونت اذیت نشدی ومن نفهمیدم کی اومد بیرون، فقط تازگیا یه ذره بداخلاق شده بودی و البته بد غذا ...
21 شهريور 1391

روروک

دیروز مامانی وبابایی برام یه روروک خریدن و من برای اولین بار توش نشستم، وقتی داشتن درسش میکردن من با تعجب بهشون نگاه میکردم جون نمیدونستم این دیگه چیه ولی مطمئن بودم مال منه، به خاطر همین ساکت نشسته بودم و منتظر بودم. تا اینکه بالاخره توش نشستم عجب بازیای جدیدی بذار ببینم این یکی چیکار میکنه من دارم بازی میکنم، شما هم کاراتونو بکنید چیه بابایی، تو هم دلت میخواد بازی کنی؟ خب بیاین با هم بازی کنیم، من که خسیس نیستم   ...
18 شهريور 1391

مسافرت همدان

بعد از سفر شمال چند روزم رفته بودیم همدان اینجا بوعلی، اونایی که تو عکسم هستن هیچ ربطی به من ندارن، خودشون اومدن تا تو عکس با هم باشیم اینجا بابا طاهر، فقط هنر عکاسو ببینین، بابایی من واقعا هنر منده اینجا هم دوباره بابایی عکس گرفته دارم به مردم نگاه میکنم ولش کن، زیر پام قشنگتره اینجا هم گنجنامست پایان   ...
17 شهريور 1391

یه حموم داغ

یه روز که رفته بودم حموم و مشغول خوردن خرچنگم بودم، مامان شروع کرد ازم عکس گرفتن واقعا که، از زاویه های مختلفم عکس میگیره مامان بسه دیگه، بذار راحت باشم ای باباااااااااااا آخیش بالاخره تموم شد ...
16 شهريور 1391